تبليغاتX
تیس باستان

تیس باستان

به جزیره قناری پاریس کوچولو خوش آمدید

جمله های کوچک، درس های بزرگ

کسی می لنگد یعنی هنوز راه می رود! 

خوش بین باشید اما خوش بین دیر باور! هرگز نمی توان با آدمهای کوچک کارهای بزرگ انجام داد.

ما هرگز خوش بختی خود را نمی بینیم اما خوش بختی دیگران همیشه در پیش چشم ماست.

کسی که سوال می پرسد چند دقیقه احمق است اما کسی که سوال نمی پرسد برای همیشه احمق است.

به نور نگاه کن! سایه ها پشت سرت خواهند بود.

هرگز امید را از کسی سلب نکن. شاید تنها چیزی باشد که او دارد.

کسی که کاری نمی کند اشتباهی نمی کند و کسی که اشتباهی نمی کند چیزی یاد نمی گیرد.

هر وقت که زمین خوردی، حداقل چیزی از زمین بردار!

اگر  می خواهید اخلاق کسی را امتحان کنید به او قدرت بدهید.

مشکل دنیا این است که جاهلان مطمئن هستند و دانایان مردّد.

اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید اشک بریزی، لذت دیدن ستاره ها را از دست می دهی.

کسی که از شکست می ترسد به شکست خود اطمینان دارد.

برای هر مشکلی حداقل دو راه حل وجود دارد: سکوت و گذر زمان.

زیاد زیستن آرزوی همه است اما خوب زیستن آرمان یک عده معدود.

قانون بقای اشتباه: ما اشتباهات جدیدی کشف نمی کنیم، اشتباهات گذشته را تکرار می کنیم.

شانس خیلی اعتقاد دارم، چون هر وقت که تلاش می کنم. شانس می آورم

پشیمانی از کارهایی که انجام داده ایم با گذر زمان کمی می شود.اما برای کارهایی که انجام نداده ایم همیشگی است.

اگر خاموش باشی و دیگران به سخنت بیاورند. بهتر از آن است که سخن بگویی و دیگران خاموشت کنند.

هیچ بستری نرم تر از وجدان آسوده نیست.

خدایا از من در مقابل دوستانم محافظت کن! در مقابل دشمنانم خودم می توانم.

پرستویی که به فکر مهاجرت است، از ویرانی آشیانه نمی ترسد.

اگر امروز خواستی و نتوانستی ، معذوری ؛ اما اگر روزی توانستی و نخواستی، منتظر روزی باش که بخواهی و نتوانی.

فرصت ها هرگز از دست نمی روند، فقط به کس دیگری داده می شوند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 0:55  توسط سلیم جوام  | 

انالله و انا اليه راجعون

بار ديگر آسمان روستاي تيس چهره غم به خود گرفت

و غبار غم واندوه برقلبهاي تمام اهالي اين خطه بومي

وغير بومي هر كسي كه از نزديك او را ديده بودسايه

افكندهنوز كه هنوزه نميتوانم باور كنم كه او ديگر در

ميان ما نيست آري...عبدالباسط اماني به ديدار

حق شتافت عبدالباسط اماني فرزند مرحوم عبدالمجيد در

سن 44 سالگي صبحگاه روز شنبه 16 مهرماه 90 پس از

كسالتي جزيي در راه بيمارستان در حالي كه كلمه شهادت

را بر زبان داشت در دستان مادر مهربانش  دعاي حق را لبيك گفت

آن مرحوم كه دهيار روستاي تيس هم بود انساني بسيار

مهربان و با شرافت بودند..در حالي كه اين خبر غم انگيز را مينويسم

دستانم به شدت ميلرزد و قطره هاي اشك بر روي گونه هايم جاريست  ..

به ياد روزهايي مي افتم كه در دهياري روستا به عنوان امور مالي

و حسابدار شاگرد ايشان بودم و همراه و دوست صميمي او در زمان

كار خريد و فروش ماهي... انساني بود به تمام معنا مهربان و دوست داشتني

انشاا... خداوند جايگاه او را در بهشت برين خود قرار بدهد

روحش شاد و يادش گراميباد




+ نوشته شده در  جمعه 22 مهر1390ساعت 0:53  توسط سلیم جوام  | 

رسم دنيا

وقتی که دیگر نمی توانستم تو را دوست بدارم

تو مرا دوست داشتی

وقتی که دیگر من تمام کردم

تو شروع کردی

وقتی که دیگر تمام شد

تو اغاز شدی

وقتی که دیگر نبودم

تو به بودنم نیاز داشتی


وقتی که دیگر رفتم

به انتظار امدنم نشستی

+ نوشته شده در  جمعه 15 بهمن1389ساعت 23:39  توسط سلیم جوام  | 


کامپیوتر مرد است یا زن؟

استاد ادبیات در مورد مونث یا مذکر بودن اسم ها توضیح می داد که پرسید :

کامپیوتر مرد است یا زن؟

کلیه دانشجویان دختر، جنس کامپیوتر را ،  به دلایل زیر ،  مرد اعلام کردند :

وقتی به آنها عادت می کنیم، فکر می کنیم بدون آنها قادر به انجام کاری نیستیم.

با اینکه داده های زیادی دارند، اما نادانند.

قرار است مشکلات را حل کنند، ولی در بیشتر اوقات معضل اصلی خودشانند.

همین که پایبند یکی از آنها شدید، متوجه می شوید که اگر صبر کرده بودید مورد بهتری نصیبتان می شد

کلیه دانشجویان پسر ، جنس کامپیوتر را ، به دلایل زیر ،  زن اعلام کردند :

به غیر از خالق آنها ، کسی از منطق درونی آنها سر در نمی آورد.

کسی از زبان ارتباطی آنها سر در نمی آورد.

کوچکترین اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخیره می کنند تا بعدها تلافی کنند.

همین که پایبند یکی از آنها شدید، باید تمام پولتان را صرف خرید لوازم جانبی آنها بکنید.

 (برگرفته از منبع: irani66.blogfa.com)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 دی1389ساعت 22:15  توسط سلیم جوام  | 

به یاد مسلم (شیر محمد)


من نزانان تو په  کئی اشک ء پدء  شین کنء    مرچی باندا دان کدی رندء  پدء  کین  کنء

منا   تاچینء    گرءو     کوه ء‌‌و   تلارانی  تها     منا    گیرینء  برء    دنگرءو    دارانی   تها 

شیردکین  چکلءو    چدانی  تها  مین   کنء     من نزانان تو په کئی اشکء پدء شین کنء

پرچی  مجنونءو   گنوکء  تو   بنگانی  سرء     ککرران  هیر دیء  وپتگین   درنگانی  سرء

باز گستاخء چه من مرچی تو  گیشین  کنء     من نزانان تو په کئی اشکء پدء شین کنء

مسلم جورین هبر پر ترء بی سیت  نه  بنت     گالءو  گفتار دگه بازنت  بلی بیت  نه بنت

من  میاریگان  مروچی  په  تو  هکین   کنء     من نزانان تو په کئی اشکء پدء شین کنء


+ نوشته شده در  شنبه 18 دی1389ساعت 9:20  توسط سلیم جوام  | 

نه قانونی است و نه منطقی

دانشجویی پس از اینكه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟

استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمی توانستم یك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یك سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول می كنم در غیر اینصورت از شما می خواهم به من نمره كامل این درس را بدهید.

استاد قبول كرد و دانشجو پرسید: آن چیست كه قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟

استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.

بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید و شاگردش بلافاصله جواب داد: قربان شما 63 سال دارید و با یك خانم 35 ساله ازدواج كردید كه البته قانونی است ولی منطقی نیست. همسر شما یك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقی است ولی قانونی نیست و این حقیقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل دادید در صورتیكه باید آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 دی1389ساعت 0:27  توسط سلیم جوام  | 

باشگاه گلف

موبایل یكی از آنها زنگ می زند
مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیكر می گذارد و شروع به صحبت می كند
همه ساكت میشوند و به گفتگوی او با طرف مقابل گوش می دهند
مرد: بله بفرمایید
زن: سلام عزیزم منم باشگاه هستی؟
مرد:سلام بله باشگاه هستم
زن: من الان توی فروشگاهم یك كت چرمی خیلی شیك دیدم فقط هزار دلاره میشه بخرم؟
مرد: آره اگه خیلی خوشت اومده بخر
زن:می دونی از كنار نمایشگاه ماشین هم كه رد میشدم دیدم اون مرسدس بنزی كه خیلی دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خیلی دلم میخواد یكی از اون ها رو داشته باشم
مرد:چنده؟تعدادی مرد در رخت كن یك باشگاه گلف هستند

زن:شصت هزار دلار
مرد:باشه اما با این قیمتی كه داره باید مطمئن بشی كه همه چیزش رو به راهه
زن: آخ مرسی یه چیز دیگه هم مونده اون خونه ای كه پارسال ازش خوشم میومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره
مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه میتونی بخرش
زن: باشه بعدا میبینمت خیلی دوست دارم.
مرد:خداحافظ
مرد گوشی را قطع میكند مرد های دیگر با تعجب مات و مبهوت به او خیره میشوند

بعد مرد می پرسد: این گوشی مال كیه؟؟؟




+ نوشته شده در  جمعه 10 دی1389ساعت 13:12  توسط سلیم جوام  | 

انالله وانا الیه راجعون

با غم واندوه فراوان با خبر شدیم یکی از وبلاگ نویسان فعال بلوچ که برای این مرز و دیار می نوشت بر اثر تصادف در حادثه رانندگی در مسیر کنارک به چابهار به دیار باقی شتافت او کسی نیست به جز مرحوم نجیب میرزایی مدیر وبلاگ دهستان کهیر توار(http://kahiri.blogfa.com) بدینوسیله اینجانب به عنوان مدیر وبلاگ تیس باستان در گذشت نجیب میرزایی را به خانواده محترم ایشان و کلیه دوستان آن مرحوم تسلیت عرض مینمایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آذر1389ساعت 8:47  توسط سلیم جوام  | 

یک روز ماهیگیری

در روستای تیس یک خور آبی بسیار زیبایی موجود است که از کنار دریا دهانه باز کرده و بطول چندین کیلومتر بطرف خشکی بصورت کانالی به پهنای تقریبا یکصدمتر امتداد یافته است. این جاذبه طبیعی که بصورت خدادادی شکل یافته چشم اندازی زیبا دارد وکنار آن پوشیده از درختان سرسبزی هست  که به انها (تمر)میگویند نمونه این درختان در خلیج زیبای گواتر که به جنگلهای حرا معروف است به چشم می آید.این خور آبی که به اصطلاح محلی به آن (ادهور)میگویند در زمان پر شدن آب دریا(مد) میزبان ماهیهای کوچک و بزرگیست که از دریا به این خور سرازیر میشوندبطور کلی این پدیده خدادادی مکانی مناسب وبسیار دل انگیز برای تفریح وماهیگیریست.که متاسفانه بصورت ناشناخته باقی مانده است.چند روز پیش به اتفاق دوستانم جهت تفریح به ادهور رفتیم که روزی بیادماندنی ولذت بخش بود که صید ماهیهای زیادی به این لذتها افزود..لازم دانستم عکسهایی را که با لنز موبایلها شکار شده بود در این پست جهت اشنایی اندک با این مکان زیبا را به نمایش بگذارم که امید است مورد توجه وپسند دوستان قرار گیرد
بقیه عکسها در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 13 آذر1389ساعت 13:0  توسط سلیم جوام  | 

عیدتان مبارک

               گل ء پل کندگان کئیت بهارین پدء

        گلء  زیدا  مروچی کیشارین  پدء

  عیدتان مبارک ....عیدتان مبارک...عیدتان مبارک


     عیدتان مبارک ....عیدتان مبارک...عیدتان مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 آبان1389ساعت 9:50  توسط سلیم جوام  | 

داستان مسعود و وبکی

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک دختر به نام ویکی هم اتاقی شده کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

او به رابطه میان آن دو مشکوک شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود به مادرش گفت میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم

‎ حدود یک هفته بعد ویکی پیش مسعود آمد و گفت : ” از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد؟ مسعود گفت : خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد‎.

‎او در ایمیل خود نوشت :مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده

با عشق، مسعود ‎

روز بعد مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت کرد : پسر عزیزم من نمیگم تو با ویکی رابطه داری و در ضمن نمیگم که تو باهاش رابطه نداری اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود‎.

با عشق ، مامان
+ نوشته شده در  شنبه 22 آبان1389ساعت 21:12  توسط سلیم جوام  | 

اعجاز قران مجید

به لحاظ علمی ثابت شده ‌است که هنگام انفجار و فروپاشی ستارگان، گازها و موج‌های حاصل، ترکیبی بسیار زیبا به مانند گل رُز ایجاد می‌کنند. این مساله هرچند شاید برای آنها که با دیدگاهی مادی‌گرایانه به همه چیز می‌نگرند، اندکی عجیب باشد اما مساله‌ای است که قرنها پیش از این در کتاب آسمانی ما مسلمانان یعنی قرآن مجید به آن اشاره شده بود...سبحان الله
 

عکسی از فروپاشی ستارگان که توسط تلسکوپ هابل گرفته شده‌است



+ نوشته شده در  شنبه 22 آبان1389ساعت 20:39  توسط سلیم جوام  | 

عجب صبری خدا دارد

به ما میگن انسان........
ولی نمیدونم چرا خیلی وقتها مثل آفتاب پرست رنگ عوض میکنیم؟.چرا مثل روباه حیله گری میکنیم؟چرا مثل سگ پرخاش میکنیم؟چرا مثل گربه ناسپاسی میکنیم؟مثل بوفالو زور آزمایی میکنیم؟مثل لاشخور لاشخوری میکنیم؟مثل کبک سرمون را میکنیم تو برف ونمی خواهیم خیلی چیزا رو ببینیم وقبول کنیم .مثل زالو خون را هم میمکیم.مثل مار همدیگر را هم نیش میزنیم و....
اینه صفات انسان... ؟                                                                                                                                           زمانی اشرف مخلوقات بودیم                                                                                            جالب اینجاست با این همه صفات باز هم تحمل میشیم                                                                                                                                                                                                              عجب صبری خدا دارد !  
    اگر من جای او بودم .
    همان یک لحظه ی اول ،
    که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،
    جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

    به روی یکدگر ، ویرانه می کردم

    عجب صبری خدا دارد !
    اگر من جای او بودم .
    که در همسایه ی صد ها گرسنه ، چند  بزمی  گرم عیش و نوش می دیدم ،
    نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم ،

    بر لبِ ، پیمانه می کردم .





    عجب صبری خدا دارد !
    اگر من جای او بودم .
    که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی  رنگین ،
    زمین و آسمان را
    واژگون ، مستانه می کردم .




عجب صبری خدا دارد !


    اگر من جای او بودم .
    برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
    هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

    آواره و دیوانه می کردم .

    عجب صبری خدا دارد !
    اگر من جای او بودم .
    بگرد شمع سوزان ِ دل عشاق سرگردان ،
    سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
    پروانه می کردم .



  عجب صبری خدا دارد !

    چرا من جای او باشم .
    همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد
    وگرنه من به جای او چو بودم ،
    یک نفس کی عادلانه سازشی ،
    با جاهل و فرزانه می کردم .
    عجب صبری خدا دارد !   عجب صبری خدا دارد !
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 آبان1389ساعت 10:59  توسط سلیم جوام  | 

چون میگذرد غمی نیست

شپ هماانت بلی استالی  دیگه       بی تو گوازینتگ پدا سالی دیگه

مروچی پدا چم منی جنت وپریت      زانان کیت په من جنجالی دیگه

من چه ساریگین گمان درپه دران     نو میار تو  پرمنا  دوکالی   دیگه

من  گوشان بیا  منا  انبازء   بکان       تو گوشه صبر بکان سالی دیگه

مرچی سلیم نشتگ تهی یادان        پر  تو  پربندگینت نو گالی دیگه



+ نوشته شده در  جمعه 7 آبان1389ساعت 21:6  توسط سلیم جوام  | 

سالی گذشت چه زود

به یاد داشته باش  اگر به خاطر از دست دادن خورشید تمام شب را بنشینی و گریه کنی آنگاه لذت تماشای ستارگان را هم از دست خواهی داد.



شپ هماءنت بله استالی دیگه

                                  بی تو گوازینتا پدا من سالی دیگه


+ نوشته شده در  جمعه 7 آبان1389ساعت 20:25  توسط سلیم جوام  | 

باز هم اقتدار کشورمان

 


به فضل خداوند تیم فوتبال ذوب آهن ایران با اقتدار کامل به فینال جام باشگاههای آسیا راه یافت این پیروزی بزرگ را به جامع ورزشی ایران تبریک و تهنیت عرض میکنیم.

در پایان مسابقه چندین بازیکن کشورمان با حرکتی نمادین قدرت خود را به رخ عربها کشیده و  مشابه حرکت بازیکنان سعودی که در ورزشگاه آزادی مانع رفتن تیم فوتبال جمهوری اسلامی ایران به جام جهانی شده بودند را تلافی نمودند ...دمشان گرم

+ نوشته شده در  جمعه 30 مهر1389ساعت 12:42  توسط سلیم جوام  | 

تو چرا؟

دیشب در خیابان اصلی چابهار بلوار امام به صحنه جالبی برخوردم ماشین گشت نیروی انتظامی یک راننده پژو 405 را در خیابان بلوچستان دنبال کرده بود  بنده از روی کنجکاوی این صحنه تعقیب و فرار را دنبال کردم تا رسید بغل پاساژ جمال (کسانی که چابهار  رو دیده اند میدانند کجاست) راننده پژو بجای اینکه دست راست و مسیر اصلی بلوار را بگیرد  بصورت خلاف بسمت چپ  پیچیده ومثل فیلمهای هندی از لابلای ماشینهایی که مستقیما به جلویش می امدند زیگزاگ و با حالتی خطرناک همچنان خلاف میراند ولی جالبتر و متاسفانه گشت نیروی انتظامی مثل خلافکار بصورت خلاف  ماشین 405 را دنبال میکرد  ومدت 20 دقیقه حادثه ای خطرناک را برای سایر رانندگان ایجاد کرده بودند  حالا جای سوال اینجاست اون ماشین احتمالا مرتکب خطایی شده بود و احتمال سایر خلاف از اون سرمیزد که بلوار یکطرفه را خلاف میرفت ولی مامورین محترم نیروی انتظامی چرا؟؟؟؟ اگر خدای نکرده بیگناهی در این مسیر ضرر میدید یا بر اثر تصادف کشته میشد واقعا مقصر که بود؟آیا مامورین محترم گشت انتظامی راه دستگیری بهتر و قانونی تری نداشتند؟آیا شایسته مامورین گشت نیروی مقدس نظام این بود که خلاف خلافکار را تکرار بکنند؟و در مسیر یکطرفه خلاف برانند؟  ودر پایان صدای اژیر ماشینهای گشت تمام سطح شهر را دربرگرفت وپایان کار چه شد والله واعلم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مهر1389ساعت 21:5  توسط سلیم جوام  | 

افتضاح در اورژانس چابهار

دیشب که عمویم کسالت جزیی پیدا کرده بود ایشان را به کلینیک بیمارستان قدیم چابهار بردم متاسفانه گذاشتن اسم اورژانس روی ان گناه بزرگیست باید مینوشتند بازار کاسبی دکتران دکترنما ....قصد توهین به هیچ مسئول بزرگوار ودکتران زحمتکش را ندارم ولی واقعا جای بسی تاسف است که بیماری اورژانسی نالان در مطب منتظر دکتر روی صندلی دردکشان نشسته و شاهد بودم دکتر محترم پیش منشی سر حساب پولها و اینکه در طول روز چه مبلغی عاید دکتر شده به کلنجار رفته اند و دکتر متاسف از مبلغ کمی که نصیبش شده ناراضی به نظر میرسید چندین دفعه منشی را وادار مینمود که مجددا درصد مبالغ را چک کند ..بیمار همچنان در انتظار؟و در سالن بیمارانی را میدیدم که بعلت اسهال مراجعه نموده بودند  ودنبال wc میگشتند که در این بازار کاسبی دکترها فقط وفقط یک دستشویی واون هم متاسفانه قفل قفل قفل قفل بود واقعا متاثر و متاسف شدم از اوضاع کلینیک بیمارستان قدیم که یک باب دستشویی هم جهت رفاه بیماران وجود ندارد ایا مگر مردم چابهار و اطراف » ملت ایران نیست؟ایا واقعا نظر دولت محترم کریمه و عدالت پرور هم همین هست؟مقصر اصلی کیست؟مسئولین یا ...؟مردم چابهار از خیر دکتر زن سونوگرافی گذشته اند از  خیر دستگاه سی تی اسکن همیشه سوخته گذشته اند حداقل  در بیمارستان آبی  جهت پاکیزگی و نظافت و  دستشویی که حداقل نیاز یک فرد مسلمان است در دسترسش باشد؟ متاسفیم.



+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مهر1389ساعت 21:39  توسط سلیم جوام  | 

دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم ،

بیشتر از آنچه که تصور میکنی دوستت دارم و

بیشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم

دوستت دارم چونکه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ،

دوستت دارم چونکه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی!

عزیزم این قلب کوچک و شکسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است

از طرف من به تو!

از تمام دنیا تنها همین قلب کوچک را دارم ، همین و بس!

هر جای دنیا که هستی بدان که در این دنیای بزرگ

کسی هست که عاشق و دیوانه تو می باشد !

عزیزم دنیا خیلی بزرگ است ، این دنیا پر از عاشق و معشوق است ،

پر از لیلی و مجنون است، اما همه عاشقان یک سو ،

و من و تو نیز یک سوی دیگریم!

عزیزم تو دومین قبله عبادت منی و در همه لحظه ها بعد از خدا

تو را عبادت میکنم!

عزیزم بدون تو ،جایی در این دنیای بزرگ ندارم ،

تو همان دنیای منی عزیزم ، به هر زیبایی های این دنیا که

می نگرم تو را میبینم .

دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم ،

آنقدر دوستت دارم که دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست!
مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و گریانم از اشکهای تو!
با تو پر از امیدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم
با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ، با تو این دنیا برایم همان بهشت است!
عزیزم دوستت دارم … چون که در میان اینهمه عاشقان تو 
توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درک کنی زندگی ام را !
عزیزم دوستت دارم… چون که این قلب کوچک و پر از عشق مرا

در قلبت طلسم کرده ای و نگذاشتی هیچ کس دیگر قلب مرا از تو بگیرد !
اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ،

با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن میگویم که

دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و

به من بنگرند و شرمنده شوند! 


+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مهر1389ساعت 17:41  توسط سلیم جوام  | 

سنگ قبرم

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم، بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشا ي تو همين يک لحظه باقي است

جالب است در زندگي ، تنها كساني ما را ميرنجانند كه هميشه كوشيده ايم از ما نرنجند.

حکايت جالبي است که " فراموش شدگان"، " فراموش کنندگان" را هرگز " فراموش نمي کنند.


 

ديروز خواب ديدم با يك دسته گل اومده بودي به ديدنم

با يك نگاه مهربون

همون نگاهي كه سالها آرزو شو داشتم دلم تنگ شده بود برای اون نگاه معصومانه ات

گريه كردي و گفتي دلت برام تنگ شده، ولي من فقط مات و مبهوت نگات میكردم

وقتي رفتي سنگ قبرم از اشكت خيس شده بود کاش روی اون سنگ قبر اسم من میبود نه تو

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مهر1389ساعت 15:56  توسط سلیم جوام  | 

تنگه سرحه

به امید روزی که جاده جدید نیکشهر به ایرانشهر افتتاح گردد... کسانی که برای اولین بار این مسیر را رفته اند گویا احساس میکنند از راه چالوس شمال ایران عبور میکنند جایی است با چشم اندازی بسیار زیبا و کوهستانی وابشارهایی که صدای شر شر اب دل وجان هر رهگذری را به وجد اورده  و خستگی سفر را از تن مسافرین بیرون مینماید جایی است شبیه شمال ایران منتهی با امکاناتی بسیار بسیار کمتر...

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مهر1389ساعت 10:21  توسط سلیم جوام  | 

تجربه از ديروز استفاده از امروز اميد به فردا.

خوشبختي ما در سه جمله است. تجربه از ديروز استفاده از امروز اميد به فردا... ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي كنيم. حسرت ديروز اتلاف امروز ترس از فردا از دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مهر1389ساعت 8:58  توسط سلیم جوام  | 

معمای بیل گیتس


فکر میکنی چقدر باهوشی؟

دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند.
هر کدام یک در دارند ولی هیچکدام پنجره ندارند.
درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است.
در یک اتاق سه چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۱۰ و ۱۲۰ وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم وجود دارد.

ما نمیدانیم کدام کلید کدام چراغ را روشن میکند (مثلا نمیدانیم آیا کلید وسطی مربوط است به چراغ وسطی یا به چراغهای دیگر اما بطور قطع میدانیم که هر کدام از کلید ها یکی از چراغها را روشن میکند. همچنین ترتیب چراغها را هم نمیدانیم ).

شما معلوم کنید که هر کلید مربوط به کدام چراغ است؟

برای اینکار و در شروع، شما باید در اتاق کلیدها باشید و کار را از آنجا شروع کنید.
شما میتوانید هر چند مرتبه که بخواهید کلیدها را روشن و خاموش کنید.
اما شما تنها هستید و نمیتوانید از کسی کمک بگیرید
و هیچگونه وسیله ای هم خواه برقی خواه غیر برقی بهمراه ندارید
و مهمتر از همه اینکه شما حق ندارید بیش از یکبار وارد اتاق چراغها شوید
و وقتیکه وارد شدید و بیرون آمدید، دیگر نمیتوانید مجددا وارد آن اتاق بشوید.

 

این معما را بیل گیتس در سال 2002 طراحی کرد تا از بین 100 مهندس یکی را برای شرکتش انتخاب کند.
حال بفرمایید که هر کلید کدام چراغ را روشن می کند؟

اگه نتونستی جواب بدی ادامه مطلب رو کلیک کن تا جوابو ببینی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 24 مهر1389ساعت 19:8  توسط سلیم جوام  | 

باز هم تست ضریب هوشی

به صورت ذهنی عدد 1000 را فرض کرده وبا 1000 دیگر جمع کنیدعدد 30 را اضافه نماییدوبعد مجددا 1000 دیگر اضافه نموده حاصل جمع را 40 اضافه کنید1000 باز هم به حاصل جمع اضافه کرده و 20 دیگر هم اضافه کنید و در نهایت با  10 دیگر جمع نماییدمیبینیید جمع کلی 5000 خواهد بود حالا با ماشین حساب عملیات بالا رو جمع کنید مشاهده میفرمایید حاصل 4100 خواهد بود به همین راحتی.......


+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مهر1389ساعت 11:45  توسط سلیم جوام  | 

دزدان دریایی

گویا این قصه تمام شدنی نیست اری چند روز پیش دزدان سومالی چندین لنج صیادی در ابهای بین المللی را ربوده اندبه گفته صیادان این دزدان در حدود یکصد نفرند که با یک کشتی بزرگ که گروگان گرفته اند فضای نا امنی را برای لنجهای صیادی بوجود اورده اند تا جایی که دست به اسلحه برده وبر اساس گزارشات ناخدایان لنجها باعث زخمی شدن یک یا دو نفر ملوان نیز شده اند. امید است که جامعه جهانی راه حلی جهت این معضل بزرگ که باعث ورشکستگی جامعه صیادی شده است پیدا نموده زیرا که عده کثیری از صاحبان لنجها وامهای کلان بانکی جهت ساخت همین لنجها از بانکهای عامل اخذ نموده اند رو به رکود و ورشکستگی کامل قرار گرفته اندو با این روند یعنی کاهش صید از یک طرف و دزدان دریایی از طرف دیگر هیچ لنجداری جوابگوی اقساط بانکی نخواهند بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 23:24  توسط سلیم جوام  | 

بیا که دلتنگم

دل منی سوهتا منا گیشین  گمان بارمکن

            
                               گون جدایی گمءو رنجان منا وار مکن

بلی مجنونءو گنوکان و تهی رندء  تچان

مجن دنگر منی کشکء منا گمسار مکن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 22:51  توسط سلیم جوام  | 

تفاوت زن ومرد

آینده:
یـک زن تــا زمانیکه ازدواج نکرده نگران آینده است. یک مردتا زمانیـکـه ازدواج نـــکرده هــــرگز نگران آینده نخواهد بود.

موفقیت:
یــک مرد موفق کسی است که بیشتر از آنچه هـمــسرش خرج میکند درآمد داشته باشد. یک زن موفق کسی است
که بتواند چنین مردی را پیدا کند.

ازدواج:
یک زن به امید اینکه شوهرش تغییر کند با او ازدواج میکند ولی تغییر نمیکند. یک مــرد به این امید با همسرش ازدواج میکند که تغییر نکند، ولی تغییر میکند.

روابط:
اول از همه، یک مرد یک رابطه را یک رابطه بحساب نمی آورد. وقتی رابطه ای تمام میشود، زن شروع به گریه نموده و سفره دلش را برای دوستان دخترش میگشاید و نیز شعری با عنوان "همه مردها نادانند" می سراید. سپس به ادامه زندگیش میپردازد. مرد هنگام جدایی اندکی مشکلاتش بیشتر است. 6 ماه پس از جدایی ساعت 3 نیمه شب یک پنجشنبه، تلفن میزند و میگوید: "فقط میخواستم بدونی که زندگیمو از بین بردی، هیچوت نمی بخشمت، ازت متنفرم، تو یه دیوانه ای، ولی میخوام بدونی باز هم یه فرصتی برامون باقی مونده." نام این کار تماس تلفنی "ازت متنفرم/عاشقتم" است که 99 درصد مردان حداقل یک بار آنرا انجام میدهند. 



فیلم کمدی:
فرض کنید چند زن و مرد در اتاقی نشته اند و ناگهان سریال نقطه چین شروع می شود. مردها فورا هیجان زده شده و شروع به خنده و همهمه میکنند، و حتی ممکن است ادای بامشاد را نیز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شکایت منتظر تمام شدنش میشوند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 9:37  توسط سلیم جوام  | 

زندگی اجباریست

شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست

  هميشه گريه نشانه ي ضعف نيست! گاهي نشانه ي يك بخشش است-گاهي يك فداكاري- گاهي يك ظلم و گاهي هم نمايانگر عظمت يك...عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مهر1389ساعت 18:16  توسط سلیم جوام  | 

با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است

کشیش سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.  در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید.  مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.

 
هواپیما از زمین برخاست.  اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند.  پاسی گذشت.  همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت.  ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!"  همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند.  اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."
موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.
طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست  و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوب‎پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می‎کند و از هم متلاشی می‎گردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت.  سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت.  همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.
نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونه‎ای دست به دامن خدا نشده باشد.  ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بی‎صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود.  گاهی چشمانش را می‎بست، و سپس می‎گشود و دیگربار به خواندن ادامه می‎داد.  پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی می‎خواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.
هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‎کرد، گویی طوفان مشت‎های گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما می‎کوفت، یا می‎خواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند.  هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب می‎کرد و دیگربار فرود می‎آورد.  امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‎خورد و در آن آرامش بی‎مانند به خواندن کتابش ادامه می‎داد.
کشیش ابداً نمی‎توانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه می‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند.  بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد.  مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان می‎گریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست.  او می‎خواست راز این آرامش را بداند.  همه رفتند؛ او ماند و دخترک.  کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد.  سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.
دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه می‎برد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است."  گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!

بر گرفته از منبع سنی نیوز گیاوان

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مهر1389ساعت 10:41  توسط سلیم جوام  | 

تصاویری از مسجد جامع تیس

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مهر1389ساعت 10:13  توسط سلیم جوام  |